چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستیبر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستیسر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاولکه به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستیز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتیز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستیکسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگزتو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستیبه قلمروی محبت در خانهای نرفتیکه به پاکیاش نرُفتی و به سختیاش نبستیبه کمال عجز گفتم که به لب رسید جانمز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
تاريخ: جمعه
21 ارديبهشت
1403 ساعت: 0:47